فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

762

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

اللُّهَاء - [ لهو ] : مقدار و مرادف ( الزُّهَاء ) است . اللُّهَاب - مص ، تشنگى . اللُّهَابَة - پارچه اى كه در آن سنگى قرار مىدهند و بر يكى از دو جانب هودج يا بار براى توازن مىآويزند . اللَّهَاة - ج لَهَوَات و لَهَيَات و لُهِيُّ و لِهِيُّ و لَهاً و لَهَاءٌ و لِهَاءٌ [ لهو ] : گوشت اطراف حلق از داخل دهان . اللُّهَاث - مصدر است ، سوزش تشنگى در درون انسان . اللُّهَاد - مرادف ( الفُوَاق ) است . اللَّهَاذِمَة - [ لهذم ] : دزدان . اللِّهَاز - وصلهء كوچكى كه در سوراخ قرقره قرار مىدهند . اللُّهَاس - غذاى كم . اللُّهَاسَة - مرادف ( اللُّهاس ) است . اللُّهَام - ارتش بزرگ و انبوه لَهَب - - لَهْباً و لَهَباً و لَهِيباً و لُهَاباً و لَهَبَاناً تِ النارُ : آتش بدون دود شعله ور شد ، - لَهَباً و لَهَبَاناً الرَّجُلُ : آن مرد تشنه شد . لَهَّبَ - تَلْهِيباً [ لهب ] النارَ : آتش روشن كرد تا شعله ور شد . اللَّهْب - ج أَلْهَاب و لَهُوب و لِهَاب و لِهَابَة : فاصله يا دره ميان دو كوه . اللِّهْب - مصدر است ، زبانهء آتش ، غبار و گرد بالا رفته . اللَّهْبان - تشنه . اللَّهَبَان - مص ، شدت گرما ، روز گرم ، تشنگى . اللُّهْبَة - تشنگى ، سفيدى روشن ، و در زبان متداول واژهء ( اللَّهيب ) به معناى شعله و زبانهء آتش مىباشد . لَهَثَ - - لَهْثاً و لُهَاثاً الكلبُ و غيرُه : سگ و يا مانند آن ، از شدت تشنگى يا خستگى زبان خود را از دهان بيرون آورد . لَهِثَ - - لَهْثاً و لُهَاثاً الكلبُ و غيرُه : مرادف ( لَهَثَ ) مىباشد ، - لَهَثاً و لَهَثَاناً و لَهَاثاً الرّجُلُ : تشنه شد . اللَّهْثَى - زن تشنه . اللَّهْثَان - تشنه . اللُّهْثَة - تشنگى ، خستگى . لَهِجَ - - لَهَجاً بالشيءِ : همواره شيفتهء آن شد ؛ « لَهِجَ بِذِكْرِه » در ذكر او هميشه بود ، « لَهِجَ بِالثّنَاءِ عَلَيْه » ثناگوى او شد ، - الفَصِيلُ امَّه : گوساله پستان مادر را گرفت و آن را مكيد ، - الفصيل بِأُمِّه : بچهء دام به شير خوردن از پستان مادر عادت كرد . لَهَّجَ - تَلْهيجاً [ لهج ] القومَ : به آنها لُهجه ( خوراك مختصرى قبل از تناول غذا ) خورانيد . اللَّهِج - بالشيءِ : شيفته و علاقمند به چيزى . اللُّهْجَة - خوراكى كه قبل از غذا تناول مىشود . اللَّهْجَة - زبان ، زبان گفتگو ، نوع گفتار ؛ « شَدِيدُ اللَّهْجَة » و يا « لَهْجَةٌ حَادَّة » به معناى لهجهء غليظ و سخت . لَهَدَ - - لَهْداً ه الحِمْلُ : بار سنگين بر او فشار آورد ، - فلاناً : او را با فشار به عقب انداخت ، بر روى پستانها يا دو كتف او زد ، چشمك بر او زد ، - دابَّتَه : ستور خود را خسته و ناتوان كرد ، - الشَّيءَ : آن را خورد يا ليسيد . لَهَّدَ - تَلْهيداً [ لهد ] فلاناً : به معناى ( لَهَدَه ) است كه تشديد براى مبالغه است . اللَّهْد - مص ، مرد بد اخلاق و خشك ، يك نوع بيمارى كه در پاى و ران مردم عارض مىشود ، يك نوع بيمارى باز شدن جلوى سينهء شتر كه بر اثر صدمه يا ضربه حادث مىشود . لَهْذَمَ - لَهْذَمَةً [ لهذم ] ه : آن را قطع كرد و يا بريد . اللَّهْذَم - ج لَهَاذِم و لَهَاذِمَة [ لهذم ] : چيزى تيز اعم از شمشير و يا نيزه و يا دندان . لَهَزَ - - لَهْزاً الشيءُ فلاناً : چيزى در او نمايان شد ، - القَومَ : با آنها معاشرت نمود و زندگى كرد ، - ه الشيبُ : پيرى او را فرا گرفت ، - فلاناً : با مشت بر گردن و بناگوش او زد ، - ه بالرُّمْح : نيزه بر سينهء او زد ، - الفصيلُ ضرعَ امِّه : بچهء شتر هنگام شير خوردن با سر بر پستان مادر ضربه زد . لَهَّزَ - تَلْهِيزاً [ لهز ] ه : با مشت پر بر گردن و بناگوش او زد . لَهْزَمَ - لَهْزَمَةً [ لهزم ] ه : بنا گوش او را كند ، - الشَّيْبُ خَدَّيه : پيرى بر چهرهء او ظاهر شد . اللَّهْزِمَة - ج لَهَازم [ لهزم ] : استخوان زير گوش انسان . لَهَسَ - - لَهْساً الشيءَ : چشيد يا به لب زد و خورد ، - الصَّبِيُّ ثَدْيَ امِّه : كودك پستان مادر را زبان زد ولى شير نخورد . اللُّهْسَة - چيزى كه چشيده يا خورده مىشود . لَهَطَ - - لَهْطاً الشيءَ : با شتاب و اشتها آن را خورد . اين كلمه در زبان متداول رايج است . لَهِفَ - - لَهَفاً على ما فاتَ : بر گذشته غم و اندوه خورد . لُهِفَ - لَهْفاً : مورد ستم قرار گرفت . لَهَّفَ - تَلْهِيفاً [ لهف ] فلانٌ نَفْسَه أو أُمَّه : « وا لهْفَتَاه » گفت يعنى فلانى به خود يا بمادرش آه كشيد . اللَّهْف - مص ؛ « يا لَهْفَ فلانٍ » : با اين تعبير از گذشته حسرت مىخورند . و در همين رابطه تعبيرات « يا لَهْفِي عليك و يا لَهْفَ و يا لَهْفاً و يا لَهْفَ ارْضِي وَسَمَائِي عَلَيْكَ وَيَا لَهْفَاه » نيز گفته مىشود . اللَّهف - غم و اندوه و حسرت بر گذشته . اللَّهْفَى - مؤنث ( اللَّهْفَان ) است . اللَّهْفَان - ج لَهَافَى و لُهُف : حسرتكش ، اندوهگين . اللَّهْفَة - اسم مره از لَهِفَ ؛ در حسرت بر گذشته مىگويند : « يا لَهْفَةُ و يا لَهْفَتَاه و يا لَهْفَتَيَاه » . لَهَقَ - - لَهْقاً و لَهَقاً الشيءُ : بسيار سفيد شد . لَهِقَ - - لَهْقاً و لَهَقاً الشيءُ : مرادف ( لَهَق ) است . اللَهَق - مص ، مرادف ( اللَّهِق ) است .